|
عروسکش را خیلی دوست دارد با اینکه دیکر بزرگ شده است, با اینکه آن را بالای قفسه کتابهایش گذاشته و دور از دسترس است, خیلی دوستش دارد و همیشه با او حرف میزند., چون او هم معنی تنهایی را می فهمد..... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:58 توسط مصطفی |
عشق مثل آب میمونه ,میتونی توی دستت قایمش کنی آخرش یک روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست. قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی ,اما دستت پراز خاطره است.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:55 توسط مصطفی
مرد به او نگاه کرد.رفت ودر کنارش نشست و گفت: (( امروز اسیرها آزاد میشوند.)) پرنده با ناراحتی رویش را از او برگرداند. مرد در قفس را باز کرد و گفت:(( تو هم امشب آزاد می شوی )) پرنده با خوشحالی از قفس بیرون پرید و در آسمان پر ستاره پر کشید.مرد خابید. در خواب پرنده را دید که می گفت:(( تو هم آزاد می شوی.)) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:49 توسط مصطفی
آنکه از ما دل به یغما میبرد دیوانه نیست, آشنای لحظه هایم هست او بیگانه نیست, با غزل آمد مرا خاکستر عشقش نمود, شمع سوزانش شدم اما چرا پروانه نیست.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:20 توسط مصطفی
جاده خوشبختی در دست تعمیر است,دور بزن برگرد" این اسمش تقدیره. آن دلیبی که به هر گنچه دلش می لرزد" بهتر آن است که بر صحن گلستان نرود..... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:18 توسط مصطفی
نگاه کن از پشت پلک پنجره ترنم باران را نگاه کن رقص برگ هارا زیر باران روی دیوار سکوت شب شب, دیگر خاموش است....... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:5 توسط مصطفی
|
| ||||||