|
مرد به او نگاه کرد.رفت ودر کنارش نشست و گفت: (( امروز اسیرها آزاد میشوند.)) پرنده با ناراحتی رویش را از او برگرداند. مرد در قفس را باز کرد و گفت:(( تو هم امشب آزاد می شوی )) پرنده با خوشحالی از قفس بیرون پرید و در آسمان پر ستاره پر کشید.مرد خابید. در خواب پرنده را دید که می گفت:(( تو هم آزاد می شوی.)) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 2:49 توسط مصطفی
|
| ||||||